تبليغاتX
تنگ بلور

 

+ نوشته شده توسط ندا در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 و ساعت 14:27 |
نگاه مهربونی داره

یه قلب کوچیک که غم خیلی ها رو تو خودش نگه می داره

شبیه یه حس که نمی شه تعریفش کرد

ولی

سپیدِ سپیدِ مثل سپیده!

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:7 |

یادته می گفتی ماهی وقتی به تور می افته تور می شه دنیاش ماهیگیر خداش!

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 16:25 |
از ماهیان کوچک این جویبار

هرگز نهنگ زاده نخواهد شد

من خردی عظیم خود  را می دانم

و می پذیرم

اما

وقتی که پنجه فتادن ریگی

خواب هزارساله مردابی را می آشوبد

این مشت خشم

                      به جدار دلم

                                        بیهوده نیست که می کوبد!

+ نوشته شده توسط ندا در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 14:24 |
یه روز یه مهربون یه عروسک کوچولو بهم هدیه داد

وقتی شکمشو فشار می دادی تو لپهاش چراغ روشن می شد و ماچ می کرد بعدش هم می گفت:  i love u

چند وقت گذشت...

دیگه i love u نگفت!

یه کم بعدش هم فقط چراغاش روشن می شد!

ایندفعه که رفتم سراغش با کمال تعجب لپهاش روشن شد ءماچ کرد ءi love uهم گفت!

چند بار شکمشو فشار دادم

صداش داشت قطع می شد

دیگه تکرار نکردم گذاشتم همونطوری بمونه

ترسیدم که دیگه حتی لپهاش هم گل نندازه!

اینجوری لااقل خاطره اش برام حفظ می شه وتخیل اینکه این هنوز همون مهربونهءولی...

+ نوشته شده توسط ندا در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 11:5 |